فرصت برای سبز شدن، باز آمده است // در انتـظار فرصـت فــردا نمی شــوم


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:سه شنبه 9 آبان 1396-07:59 ب.ظ

رقص نیاز

                                  
                                            Image result for ‫صندوق صدقات و گدا‬‎

                                                             رقص نیاز

صبح تازه به خیابان و مردم سلام گفته بود و سفره اش را پهن نموده بود. سکوت عجیبی حکمفرما بود. گاه گاهی صدای اتومبیل های عبوری و هیاهوی چند گنجشک پُرگو، آرامش حاکم بر فضا را به هم می ریخت.

به سه راهی رسیدم و اتومبیلم را کنار خیابان پارک کردم. نگاهی به گوشه و کنار انداختم. خلوت بود و کم کم داشت به جمعیّت اضافه می شد.

درِ ماشین را باز کردم که پیاده شوم؛ ناگهان در گوشه ای از خیابان، کنار بانک، گدایی را دیدم که روی مقوای پهن شده نشسته است. دستِ چپش تا نزدیکی دوشِ او قطع شده بود و دستِ راستش را برای دریافت سکّه ای یا اسکناسی دراز کرده بود. رو به روی او در دو سه متری پیاده رو، صندوق بزرگ صدقات کمیتة امداد خودنمایی می کرد.

مردِ گدا گاه گاهی نگاهش را به صندوق، بانک و کسانی که از جلویش رد می شدند می انداخت. با آن که در همان نزدیکی، کاری ضروری داشتم، امّا حرکات خاصی که مردِ گدا از خود نشان می داد، وادارم کرد تا از پیاده شدن منصرف شوم.

درِ اتومبیل را بستم و ماتِ حرکات او شدم. با دست راستش، دو بسته اسکناس از دو جیب کُتِ خود بیرون آورد و با آن که یک دست بیشتر نداشت با چابکی و فرزی خاصی شروع به جا به جا کردن اسکناس های ریز و درشت و شمارش آن ها کرد. خنده ام گرفته بود و با خود می گفتم: این که وضع مالی اش از من بهتر است!

بعد از مرتب کردن اسکناس ها، آن ها را در جیب داخلی کُتش قرار داد و دوباره دست راستش را برای دریافت پولی دراز کرد.

در همین حین مرد پیری با صورت گرد و ریش سفید کم پشتی نزدیک مرد گدا شد و بینِ او و صندوق صدقات قرار گرفت. ابتدا کمی گدا را برانداز کرد و آنگاه نگاهی به دور و برِ خود و تعداد معدودی از کسانی که از پیاده رو خیابان می گذشتند انداخت. با این حرکات و رفتارش، حس کنجکاوی مرا برانگیخت و منتظر ماندم ببینم چه نقشه ای در سر دارد!

مرد پیر متوجة من که در دو سه متری او، درون اتومبیل نشسته بودم، نبود. آرام آرام به سمت صندوق صدقات خیز برداشت. با هر قدمی که برمی داشت، نگاهی هم به دور و برِش می کرد؛ انگار همه چیز و همه کس را می پایید.

مرد گدا نیز کار اصلی خود یعنی گدایی را فراموش کرده بود و مانند من، نظاره گر حرکات مرد پیر شده بود.

مرد پیر حالا دیگر درست چسبیده به صندوق قرار گرفته بود. در همین هنگام متوجّه شدم گوشة اسکناسی از

شکاف صندوق خودنمایی می کند. از قرار معلوم، کسی پولی را داخل صندوق انداخته بود، امّا لبة اسکناس داخل

صندوق گیر کرده بود.

مرد پیر دست خود را دراز کرد تا پول را بردارد، ولی موفق نمی شد. تلاش زیادی کرد و با هر حرکت، نگاهی هم به اطراف خود، به خصوص مرد گدا می انداخت. کم کم چند قطره عرق بر پیشانی او نقش بست. یک نفر که داشت داخل بانک می شد، با حالت تأسف، خیره خیره او را برانداز کرد. مرد پیر بدون توجّه به او، این بار شیئی فلزی از جیبش درآورد و دوباره سعی کرد تا اسکناس را از صندوق بیرون بیاورد.

دقایقی بعد، یک اسکناس هزار تومانی به طرف بیرون صندوق هدایت شد. مرد پیر با تبسمی فاتحانه اسکناس را کامل بیرون آورد و درون جیبش گذاشت. او در حالی که نگاهش را به نگاه خندان مرد گدا دوخته بود، آرام آرام از کنار صندوق عبور کرد. من مات و متحیر دور شدن او را تماشا می کردم.


                                                           عباس رسولی املشی

                                                   لنگرود ـ دوشنبه 8 / 8 / 1396




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.