فرصت برای سبز شدن، باز آمده است // در انتـظار فرصـت فــردا نمی شــوم


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:شنبه 1 اردیبهشت 1397-08:24 ق.ظ

که گلزار غزل از شهریار بیدل آرایی

         

                          که گلزار غزل از شهریار بیدل آرایی

      ( با یادی از مرحوم استاد شهدی لنگرودی شاعر نام آشنای گیلانی)

سرودن شعر را به طور جدّی از سال 1365 آغاز کردم. گاه گاه بعضی از اشعارم را برای چاپ به نشریات کشوری و محلی از جمله: صفحة « جوانه های اندیشه » و ویژه نامة « ادبیات گیلان» روزنامة اطلاعات، صفحات ادبی مجلة اطلاعات هفتگی و ... می فرستادم. وقتی که اشعارم چاپ می شد، نمی دانید چقدر ذوق می کردم.

از آنجایی که برادرم خوشنویس بود، دو سه تا از اشعارم را به او دادم تا با خطّ زیبایش آن ها را زینت دهد و پس از آماده شدن از روی شور و شوق آغاز شاعری به دیوار داخل قهوه خانة پدرم در وسط بازار املش چسبانده بودم. یک بار که داخل قهوه خانه نشسته بودم، مردی وارد شد و پس از نوشیدن چای از من پرسید: این شعرها سرودة کیست؟ گفتم: آثار خودم است. از قرار معلوم ایشان چند بار به مغازه آمده بودند و با دیدن اشعار، تمایل داشتند شاعر این آثار را بشناسند. دوستیِ من با این مردِ خوش سخن و معلم و شاعر دوست داشتنی که کسی جز مهدی پیشنماز زاده لنگرودی نبود، شروع شد. صحبت های ما در بارة شعر و شاعری ادامه یافت. مهدی از وضعیت شعر در لنگرود سخن می گفت و من از املش.

در آن زمان در املش کانون های ادبی وجود نداشت و بعدها یعنی در آبان 1373 بنده برای اوّلین بار در شهرستان املش انجمن ادبی با نام « اندیشه» را تأسیس کردم. در سال 66 یا 67 بود که جناب پیشنماز زاده پیشنهاد داد در جلسات هفتگی انجمن ادبی لنگرود که به مدیریت استاد شهدی لنگرودی و در سالن آمفی تئاتر کتابخانه عمومی ( جنب منبع آب) تشکیل می شد شرکت کنم.

در آن زمان انجمن لنگرود یکی از بهترین و معتبرترین انجمن های ادبی گیلان محسوب می شد که بزرگان شعر و ادب در آن حضور پیدا می کردند. دو سه جلسه شرکت کردم، به راستی جلسات پُرباری بود. تا اینکه آقای پیشنماز زاده دوباره به من پیشنهاد داد که دیداری با استاد شهدی لنگرودی در منزل شان داشته باشیم.

خلاصه برنامه ریزی انجام شد و به اتّفاق جناب پیشنماز زاده به دیدار شهدی لنگرودی ، که منزل شان پشت منبع آب لنگرود بود، رفتیم. خانه، یک طبقه و ویلایی بود. حیاط زیبایی داشت که چند درخت در آن خودنمایی می کردند.

استاد شهدی در گوشه ای از اتاق که با درهای شیشه ای بزرگ به حیاط خانه وصل می شد، بر روی تشک کوچکی نشسته بود و متکایی را به عنوان تکیه گاه پشتِ سرِ خود قرار داده بود. استاد از آنجا که مشکل حنجره داشت، از دستگاه تقویت کنندة تارهای صوتی در زیر گلو استفاده می کرد. صحبت های شیرین و دلنشینی را در باب شعر و ادب بیان نمود و آنگاه با اشاره به تابلوی روی تاقچه گفت : شعری که در تابلو مشاهده می کنید، غزل زیبای استاد شهریار به خط خودش است که در بهار 1348 شمسی سروده و توسط یکی از دوستان به من تقدیم کرده است :

تو لیلی وش چو بنشینی به محمل، محمل آرایی              

چو از محمل فرود آیی به منزل، منزل آرایی

به هر کشتی نشینی، چون شفق دریا کنی روشن             

به هر ساحل رسی، چون سرو و سوسن ساحل آرایی

تو ماهی، شب به هر بامی برآیـی عالم افروزی                

تو شمعی، پا به هر محفل گذاری محفل آرایی   

 نه تنها چشمة آب و گلم داری جهان افروز                      

که بیرون از جهانم نشئة جان و دل آرایی     

تو را با جلوة عشق از جهانِ جان و دل دادند                    

که چون شمع طرب غمخانة آب و گِل آرایی       

جهان از زنگ غم بدگل شود چون روی زنگی ها             

تویی کز شوخ و شنگی ها جهانی خوشگل آرایی

به هر ناخن که رنگین می کنی چون گل معاذاله              

به خون عاشقان خنجر به دست قاتل آرایی

به شاخ ارغوان خندم که پوشد پیرهن چون گل                 

مگر پوشیده ماند حق که روی باطل آرایی؟

جمالی معنوی باید، بگو زهد و ریایی را                          

صفایی کن به دل حاصل که رخ بی حاصل آرایی

تو را مشکل به پای خوان خود بینم که می دانم             

 تو شاهی، کلبة درویش مسکین مشکل آرایی

غزال چشم مستت گو بچر در مرغزار شعر                      

که گلزار غزل از شهریار بیدل آرایی

استاد شهدی لنگرودی که تحت تأثیر این غزل قرار گرفته بود، پس از قرائت آن گفت: چند روزی که از رسیدن این غزل زیبا به دستم گذشت، غزل زیر را به عنوان جوابیة برای استاد شهریار فرستادم:

به صحرای غمت ای گل از آنم نیست پروایـی           

که من مجنون فرهادم، تو شیرین وش چو لیلایی

من آن اشکم که از چشمان محنت دیده می ریزم     

تو همچون شبنم پاکی که رخسار گل آرایی

به دست مست من جام تهـی از باده ام، امّا               

به چشم می پرست تشنه، تو پُر باده مینایی

منم عاشق که در میـدان دیدار تو پنهانم                 

تو معشوق دلِ مایی، به هر چشمی که پیدایی

تفاوت نیست شب را با سحر ای نقش خورشیدی

چو بر خلقی نهی منّت ، نقاب از چهره بگشایی

شبی از صبح رخسارت به دل می گفتم و دیدم

که شد شامم چنان روشن، تو گویی نیست فردایی

جوابم نالة دل شد، چو از حُسنِ تو پرسیدم

که تو رعنای زیبایی، منت شیدای رسوایی

ز بس در جمع می خواران ز ناکامی سخن گفتم

نباشد گوشة میخانه ای دیگر مرا جایی

به گلگشتِ سخن ، شهدی، چنان مستانه ات بینم

« که گلزار غزل از شهریارِ بیـدل آرایی »            

عباس رسولی املشی

جمعه 31 / 1 / 1397  ـ  لنگرود




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مقاله 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.