فرصت برای سبز شدن، باز آمده است // در انتـظار فرصـت فــردا نمی شــوم


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:پنجشنبه 1 شهریور 1397-07:59 ق.ظ

چه شبیخون قشنگی زده آغاز نگاهت



                                 « چه شبیخون قشنگی زده آغاز نگاهت »

در دهه های شصت و هفتاد شاهد فعالیت های ارزشمندی در زمینه های ادبی، هنری و فرهنگی توسط اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان با مدیریت آیت الله شیخ حسن مظفری بودیم. از جملة این فعالیت ها می توان به برگزاری مسابقات فرهنگی و هنری به مناسبت دهه فجر اشاره کرد.

دو سه ماه قبل از دهه فجر 1372 بود که فراخوان مسابقات در سراسر گیلان توزیع شد و من در مسابقة شعر شرکت کردم. چند شعر با موضوع آزاد ارسال کردم. یادم هست که غزل « سبز شمالی» و رباعی « گیل» را نیز فرستاده بودم. این طوری که بعدها شنیدم داوران مسابقة شعر، آقایان غلامرضا مرادی صومعه سرایی، بهمن صالحی و یکی دو نفر دیگر از شاعران مطرح گیلان بودند.

چند روز به دهه فجر مانده بود؛ از اداره کل با من تماس گرفتند که رتبة اوّل مسابقة شعر را کسب کرده ای و از بنده دعوت شد تا در مراسمی که به همین منظور قرار بود در مجتمع فرهنگی و هنری در پشت لبِ آب رشت برگزار شود، حضور پیدا کنم. با خوشحالی فراوان در تاریخ یاد شده در مراسم شرکت کردم. مجری برنامه آقای غلامرضا مرادی بود. ابتدا حاج آقا مظفری سخنرانی نمودند و به دنبال آن شاهد چند برنامه متنوع بودیم. سرانجام نوبت به اعلام اسامی نفرات برتر مسابقة شعر رسید. من رتبة اول را به دست آوردم و خانم زهرا سیاوش آبکنار رتبة دوم را کسب کرد. برای گرفتن جایزه نامم را صدا زدند. جایزة بنده لوح تقدیر و یک ربع سکّه بهار آزادی بود که از دستان حاج آقا مظفری دریافت کردم.

هنوز دو سه دقیقه ای از نشستن سرِ جایم می گذشت که جوانی پیشم آمد و گفت: گزارشگر ما از صدا و سیما بیرون سالن منتظرتان هستند تا مصاحبه ای با شما داشته باشند. وقتی از سالن خارج شدم، خانم جوانی را دیدم که میکروفن به دست آماده مصاحبه است و آقایی که با دو متر فاصله دوربینش را کاشته بود و فیلمبرداری می کرد.

خانم گزارشگر از من خواست در ابتدا شعری بخوانم؛ سپس به چند سوالش پاسخ دهم و در پایان یکی از تازه ترین سروده های خود را قرائت کنم. شروع به خواندن غزل « سبز شمالی » کردم و در ادامه به چند سوال او در مورد چگونگی آغاز به کار شعر و شاعری، مشوقان من در این امر و ... پاسخ دادم. ایشان در پایان از من خواست تا شعر دیگری را بخوانم. شعر عاشقانه « اعجاز نگاه » را تازه سروده بودم. بدون این که توجهی به این موضوع داشته باشم که یک خانم جوان به عنوان گزارشگر رو به روی من قرار گرفته است، شروع به خوانش ِآن کردم:

چه شبیخون قشنگی زده آغاز نگاهت

باز هم صید خودش كرده مرا ، بازِ نگاهت

چشم هایت به من افتاد و مرا باز صدا زد

می كَشد پای مرا سوی تو آواز نگاهت

چشم زیبای تو را دیدم و این معجزه كافی ست

من كه ایمان به تو آوردم و اعجاز نگاهت

آمدم با تو بگویم كه به من بی تو چه رفته ست

مات و مبهوت شدم من به برانداز نگاهت

دوستت دارم و دانی كه گرفتار تو هستم

می كُشد این دل بیمار مرا ناز نگاهت

گوی جادویی چشم تو چنان شیفته ام كرد

آمدم تا كه بگویی به من آن راز نگاهت

تو كه زیبایی آمیزش موسیقی و شعری

به! چه آهنگ قشنگی ست درآن ساز نگاهت

كاش حرفی نزند چشم تو از دور شدن ها

بدترین لحظه ی من دوری آن ناز نگاهت

با شور و حالی خاصی داشتم این غزل را می خواندم. همین که به مصراع اوّل بیت سوم رسیدم، متوجه شدم که خانم گزارشگر اشاره ای به همکارش کرد و مرد جوانی به او نزدیک شد و او میکروفن را به دستش داد و به سرعت دور شد.

من، بی خیال به خوانش شعرم ادامه دادم و تازه پس از خواندن آن فهمیدم که ماجرا از چه قرار است!


                                               عباس رسولی املشی

                                       شنبه 27 / 5 / 1397  ـ  لنگرود





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مقاله 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.