فرصت برای سبز شدن، باز آمده است // در انتـظار فرصـت فــردا نمی شــوم


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:جمعه 30 شهریور 1397-11:49 ق.ظ

خاطره ای از زنده یاد فریدون مشیری


            

                    

                       « بنشین تا بقیّه ی شعرم را بخوانم »

                    ( خاطره ای از زنده یاد فریدون مشیری )


  وصلت برادرخانم این جانب با دختر آقای اسماعیل فتحی« از بستگان نزدیک زنده یاد فریدون مشیری» 

  سبب می شـد تا گاه گداری با ایشان دیدار داشته باشم. معمولاً این ملاقات ها در منـزل پدرخانمم در 

  شهرستان املش صورت می گرفت. آقای فتحی با بیان شیرین خود از هر دری سخن می گفتند و به ویژه 

  از رفت و آمدها و برخوردهایی که با مرحوم مشیری داشتند .

  یادم می آید که در یکی از روزهای سال 1383 ایشان به همراه همسرشان به منزل پدر خانمم آمدند و 

  در یک شب خاطره انگیز که بنده نیز در آن جمع صمیمی حضور داشتم؛ آقای فتحی باز هم از خاطرات 

  خود با مرحوم مشیری صحبت به میان آوردند .

  ایشان عنوان کردند : در بحبوحه ی جنگ عراق با ایران در آن زمان هایی که شهر تهران با هواپیماهای 

  عراقی بمباران می شد؛ یک شب در منزل مشیری مهمان ایشان بودیم . داشت برایم یکی از تازه ترین 

  اشعار خود را قرائت می کرد که صدای آژیر قرمز بلند شد. ناخودآگاه من بلند شدم تا به سوی پناهگاهی 

  بروم. جناب مشیری با آرامش خاطری مثال زدنی دست های مرا گرفت و گفت: کجا می خواهی بروی؟

  بنشین تا بقیّه ی شعرم را بخوانم.


                                             عباس رسولی املشی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : مقاله 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.